تبليغاتX
تنهاتر از سکوت

تنهاتر از سکوت

...


 

می خواستم up کنم اما نمی تونم...

خستم... دلتنگم... دلگیرم... لبریز اشکم و درد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:52 PM توسط سایه


 

امشب آرشیوای مسنجرمو که نگاه کردم طاقت نیاوردم و چتای این روزا رو ( از ۳سال قبل) خوندم! یک حس غیر قابل توصیف... از اینکه اون روزها رو می شه با ثانیه ها و حرفاهاش مرور کرد و دوباره زندگی کرد چه خوب باشن چه بد... که بد اون روزها در مقابل خالی این روزهام برام اوج بودن و زنده بودنه! گاهی می گم...نه، هیچ کلامی ارضا کننده نیست. سکوت بهترینه!

چقدر دلتنگتم... اونقدر که گاهی باورم نمی شه آدم بتونه برای کسی اینقدر دلتنگ باشه و در ظاهر... آه ، خستم از اینهمه صدا نکردن اسمت، از... از اینهمه سلام های تهی که حتی یک ثانیه نگاهم، از دلتنگیم دریغ می کنم... از خداحافظی های نکرده! از تکرار نشدن حتی ذره ای از خاطره هام، از اینهمه دوری و سردی و از این ثانیه های بی رحم.

گاهی از اینهمه قدرت تحمل لجم می گیره... از کنترل فکرم ، و گاهی از دست خودم اونقدر اعصابم خورد می شه که... به گذشت این یک سال که فکر می کنم می فهمم که گاهی باید آدم پا رو دلش بذاره و جواب عزیزترین آدم زندگیشم بده، سکوت نکنه و اشک نریزه، بتونه سرش داد بزنه و بهش نشون بده اشتباه می کنه یا... با سکوت و اشک ثابت نمی کنی که دوسش داری، بلکه بیخودی خودتو ضعیف نشون می دی و محتاج یه رابطه، نه کسی که دوسش داره! خوب بودن و ثابت کردن دوست داشتن به این نیست که همیشه فقط بخوای آروم باشی و صبور و بخوای دوست داشته باشی. گاهی باید بخاطر دوست داشنتت، دوری و ناراحتی و عین خودش رفتار کردن رو تحمل کنی تا بخودش بیاد، اما... کاش زمان به عقب برمی گشت و می شد جبران کارای نکرده و کرده رو کرد. اما افسوس که...

امشب هر چقدر می خوام بنویسم کلمات یادم می ره انگار فقط دوست دارم بهشون فکر کنم و نوشته نشن! کلی حرف هست که ننوشتم و کلی فکر و تجربه که نمی دونم فرصتی برای دوباره عمل کردن دارم یا نه... اما بهر حال این روزها تنها چیزی که آرومم می کنه اینه که بعده گذشت این همه روز و شاید بهتره بگم سال! بهم ثابت شده که واقعا دوست دارم و یه حس زودگذر نبوده و نیست...

تولدت مبارک! برات بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم همیشه سالم و خوش باشی.

 

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 11:29 PM توسط سایه


 

 

من خیال بافم و تو می دونی!
خیال بودن تو، و با همین خیاله که تا حالا بودی و هستی ...
حتی موقعی که خودت و همه می خواستن که نباشی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10:7 AM توسط سایه


 

خدایا نمی دونم چرا اینجوری می کنی؟!
می کنی؟ نمی دونم شاید می کنم، با فکرم با تصوری که می سازم، می خواستم... لحظه به لحظه ای که یادم می آد... اون شب... اون عصر... هر چیزی که به یادم می آد و می ترسم از اینکه فراموش کنه... اینکه بعده اینهمه ندیدنش نگاهش،صداش...درست یادم نمونه... خندیدن و حرف زدن...داد زدنا، دعوا کردنا...همه وهمه...و حتی سکوتش...

می ترسم از اینکه هیچی نشه...از اینکه این همه اشک، این همه غم، این همه عمر... آخرش چی می شه؟ گاهی از ته دلم می گم، کاری کن که آروم بگیرم بذار واقعا آروم شم و کنارش باشم... گاهی هم می گم باز هزار مرتبه شکرت برای حتی داشتن همونقدر بودنش و همونقدر نگاه و صدا... اگه یه زمان دیگه ای بهم می رسیدیم و می شناختمت، شاید اینجوری نمی شد. شاید اگه تجربه الان بود من خیلی کارا می کردم و خیلی کارا رو نمی کردم و شاید الان...

از دوست داشتنت هیچ وقت پشیمون نشدم و نمی شم...با وجود همه اتفاقایی که افتاد و هر چی که بشه... اما می خوام بدونم این همه عذاب قراره چی ازش درآد؟ این منی که الان هست؟ این آدم با اون آدم 2/3 سال پیش خیلی فرق داره؟ داره! اما اونقدر می ارزه که تمام این لحظه ها رو اینقدر بد گذروندم و می گذرونم؟! در ظاهر الان اونقدر کنترل فکری پیدا کردم که حتی تو خونه هم بتونم ظاهرمو حفظ کنم و مثل اون روزا اونقدر پریشون و ضعیف نباشم اما خودم که می فهمم چقدر همه چی سخت و غریبه...
اولین بار حرف زدنمون... الان می دونم که از همون موقع دوست داشتم و گریه اون شب شاید دلیلش همین بود و من اون موقع نمی فهمیدم و واقعا نفهمیده بودم و مدت ها گذشت تا باورم شد که چقدر دوست دارم...و این حس با باور و منطقم بزرگ و بزرگ تر شد و به اینجا رسیدم...

خدایا از تو دلگیرم و بیشتر از اون، از اینکه تمام اشکام و حرفام از نظرش بیخود بوده که همچین چیزی می پرسه، که من... اینقدر دلگیرم از این حرفش و داغون می شم که نمی خوام حتی بنویسمش. اینکه هنوز نفهمیده که چقدر دوسش داشتم و دارم... این که هر جا که باشم و هر کاری که انجام بدم، وقتی به یاد بودنت بیفتم درعرض یک ثانیه بعده این همه وقت اشکام می باره و می دونم که تو باور نمی کنی...

خدایا چرا گذاشتی اینجوری باشه؟ یعنی نمی تونستی کاری کنی؟ نمی تونستی جلوی پام یه راهی بذاری؟ یعنی گذاشتی و من ندیدم؟ نفهمیدم؟ یا اینکه نمی خواستی! اون همه... یعنی خودم نتونستم؟ تو بهم فرصتشو دادی؟ چرا باید... نمی دونم که حتی چقدر براش ارزش داشتم یا دارم؟! نمی دونم طرز فکر بقیه درسته؟ یا فکر من؟

خیلی وقت بود که اینجا نمی نوشتم، الان نوشته هامو جایی up می کنم که می دونم حتی اگه نخونیشون حداقل نگاهت بهشون می افته و بلکه یه روزی بخونیشون! شایدم بیخودی امیدوارم که بخونیشون! اونجا به راحتی و سادگی و بی سانسوریه اینجا نمی نویسم اما ترجیح می دم تو بخونی و بدونی... بیشتر از یک سال گذشته... یک سالی که باورش نمی کنم. ای کاش...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10:2 AM توسط سایه


 

ایدل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان بتن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی

...

 

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 8:48 PM توسط سایه |



 



Design by : Night Skin